شنبه 1387/03/04
16 . . . قلهها
لحظهها
میکند صدا
تا کرانهها
می برد مرا
تا ستیغ کوه
دشت لالهها
آفتاب، سرزده به آسمان بیانتها
با نوای بلبلان
میشوم رها ازین مکان زمان
با صدای چوپان
میشوم جدا ز خانمان
میروم در مسیر کوه
میدهد رود آن رهنما ندا
قطره قطره آب از
چشمه زلال
میبخشد روح خسته ام جلا
میبوید سبزی چمن
میجوشد چشمه سخن
می روید در دلم سمن
می کند پاره های جسم و روح انجمن
میکشاندم به سوی قلهها
میرهاندم ازین بهانهها
میبرد مرا
رو به بالا
آنجا، تا انتها
خدا
لاریجان، خرداد ۸۷
دوشنبه 1387/02/30
15 . . . داستانی، راهی، بیراههای
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گرنه میشکنیم بالهای دوستیمان را
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشهدار،
اعتماد کن .
از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .
یکدیگر را میآزاریم بیآنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دستبهدست هم دهیم،
بی سخنی،
دستی که گشاده است،
میبرد،
میآورد،
رهنمونت میشود به
خانهای که نور دلچسبش گرمیبخش است .
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید
به تو نگاه میکنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا بهدرآیی
من پا پس می کشم
و در نیم گشوده بهروی تو بسته می شود
.
.
.
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد میکشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟
آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود!
ادامه مطلب

