یکشنبه 1386/03/20
11 . . . اسارت آزادی
“زمانی روستائی فقيری بود که از مال دنيا فقط دو چيز ارزشمند داشت. پسری شانزده ساله و اسبی خاکستری و زيبا. مرد روستائی اين دو را بيش از هر چيز در دنيا دوست داشت. روزی اسبش ناپديد شد. مرد روستائی دچار غم و ناراحتی بسيار شد. هيچ کس نمی توانست او را تسلی بدهد تا آنکه سه روز بعد اسبش مراجعت کرد، همراه با يک اسب نر سياه و زيبای عربی. مرد که از مشاهده اسب بيش از اندازه خوشنود شده بود، او را بغل گرفت و اسب نر را زين کرد.
پسرش با شوق از پدر خواست به او اجازه دهد که اسب وحشی را سوار شود. چون پدر نمی توانست به هيچ وجه به خواهش پسر جواب منفی بدهد با درخواست او موافقت کرد. يک ساعت بعد به او خبر رسيد که پسرش از اسب به زير افتاده و به شدت مجروح شده. پسر را با حالتی زار در حالی که دو جای پايش شکسته بود، خونين و مجروح به خانه آوردند. با مشاهده پسر، شادی پدر مجددا مبدل به غم و اندوه شد.
او در مقابل کلبه اش نشست و به گريه و زاری پرداخت.
در همين زمان گروهی از سربازان پادشاه از آنجا عبور می کردند. جنگ نزديک بود و ارتشيان آمده بودند تا سربازانی را از دهکده جمع آوری کنند. آنها با بی رحمی هر که را به سن قانونی رسيده بود می گرفتند، ولی وقتی به در خانه روستائی رسيدند و پسرش را مجروح ديدند از بردن او منصرف شدند. اشک های پدر دوباره مبدل به شادی شد و به درگاه خداوند از صميم قلب تشکر کرد و از اينکه اين بلا مانع بلای بزرگتری شده بود خداوند را سپاس گفت.“ (زندگی بی قيد و شرط، دکتر چوپرا)
نکته قابل توجه در مورد اين افسانه چيست؟ که هيچ وقت بلای بزرگی نصيب ما نمی شود و هميشه خوبی های بزرگتری در پس بلاهای ظاهری وجود دارد؟ اگر پاسخ مثبت باشد خوشحال می شويم؟ و آيا اين خوشحالی نشانه خودپسندی ما نيست؟ که رويدادها فقط زمانی بايد برای ما رخ دهند که حتما خوشی و خير و منافع بيشتری برای ما پديد آورند؟
اما نکته ظريف تری در اين داستان نهفته است و آن اينکه روند توالی غم و شادی پايانی ندارد. شادی ها و غم های پی در پی روستائی، همچنان ادامه دارد و در گرو سرنوشت اسب و پسر است.
در زندگی واقعی، ما بيش از دو چيز ارزشمند داريم که به آن ارج بگذاريم، ولی نتيجه يکسان است. تا زمانی که شادی ما بستگی به اشيائی دارد که «در بيرون» قرار دارند، ما اسير و زندانی آنها هستيم. در واقع ما آزادی خود را به آنها فروخته ايم.
پسرش با شوق از پدر خواست به او اجازه دهد که اسب وحشی را سوار شود. چون پدر نمی توانست به هيچ وجه به خواهش پسر جواب منفی بدهد با درخواست او موافقت کرد. يک ساعت بعد به او خبر رسيد که پسرش از اسب به زير افتاده و به شدت مجروح شده. پسر را با حالتی زار در حالی که دو جای پايش شکسته بود، خونين و مجروح به خانه آوردند. با مشاهده پسر، شادی پدر مجددا مبدل به غم و اندوه شد.
او در مقابل کلبه اش نشست و به گريه و زاری پرداخت.
در همين زمان گروهی از سربازان پادشاه از آنجا عبور می کردند. جنگ نزديک بود و ارتشيان آمده بودند تا سربازانی را از دهکده جمع آوری کنند. آنها با بی رحمی هر که را به سن قانونی رسيده بود می گرفتند، ولی وقتی به در خانه روستائی رسيدند و پسرش را مجروح ديدند از بردن او منصرف شدند. اشک های پدر دوباره مبدل به شادی شد و به درگاه خداوند از صميم قلب تشکر کرد و از اينکه اين بلا مانع بلای بزرگتری شده بود خداوند را سپاس گفت.“ (زندگی بی قيد و شرط، دکتر چوپرا)
نکته قابل توجه در مورد اين افسانه چيست؟ که هيچ وقت بلای بزرگی نصيب ما نمی شود و هميشه خوبی های بزرگتری در پس بلاهای ظاهری وجود دارد؟ اگر پاسخ مثبت باشد خوشحال می شويم؟ و آيا اين خوشحالی نشانه خودپسندی ما نيست؟ که رويدادها فقط زمانی بايد برای ما رخ دهند که حتما خوشی و خير و منافع بيشتری برای ما پديد آورند؟
اما نکته ظريف تری در اين داستان نهفته است و آن اينکه روند توالی غم و شادی پايانی ندارد. شادی ها و غم های پی در پی روستائی، همچنان ادامه دارد و در گرو سرنوشت اسب و پسر است.
در زندگی واقعی، ما بيش از دو چيز ارزشمند داريم که به آن ارج بگذاريم، ولی نتيجه يکسان است. تا زمانی که شادی ما بستگی به اشيائی دارد که «در بيرون» قرار دارند، ما اسير و زندانی آنها هستيم. در واقع ما آزادی خود را به آنها فروخته ايم.
ساعت 19 | لینک
ثابت
•
